تبليغاتX
لهجه باران
دوازدهم مهر 1388
 

۱)

من گم شده ام ....

آآآآآآآآآآآآآی مَردم !!!

وسرنوشت دخترکان شهر

از چادر سیاه مادرشان

شروع می شود.

گم شده ام

و از سقف همه خانه ها چراغ آویخته اند .

۲)

نگرانم نباش

اینجا تنهایی مهربانی هست

که از دیوارها چکه می کند ،

...

بادبادک ها به نخ هایشان وفادار می مانند

و هیچ عابری روی بغض من لیز نمیخورد .

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:30  توسط نقیبه  | 

***

بیست و هشتم فروردین 1388

 

نه !!!!

اصلا عجیب نیست شاعر کنار پنجره پیر شود

شاعر با انتظار زنده است

با بغض ندیدن

با دلهره " روزها یکی یکی دیروز می شوند "....

باید تمام شهر را راه بروم

تمام روز را نفس بکشم

تمام شب را ،

شاید چیزی بماند از من

آن هم سهم تو

سهم چشمهایی که آسمان را احتکار می کند .



نمی شناسی اش ولی

هست یک نفر

که منتظر است

فصل گیلاسها شود.





*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:48  توسط نقیبه  | 

***

چهاردهم مرداد 1387

فصلها تو را به اعتبار باغ

سوگند مي دهند .

هميشه درختهايي كه

از سايبان مي گريزند

آفتابگردان مي شوند ...

همين كه تو

از هجاي بلند درختان مي آيي

بهانه  خوبيست

كه شيدايي خوابهايم را

روي ساقه هايت

يادگاري بنويسم .

وقتي ابرها از انعطاف قلب تو مي آيند

بايد باران باشم

كه احساس تو را

بيش از اينها

رعايت كنم .

سهم من : بوسه هايي كه غزل مي شوند

بي قافيه ؛ بي رديف

سهم تو : مسافري كه مثل شعرهاي بلند

پيش پاي كوچك تو تمام مي شود .

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:16  توسط نقیبه  | 

***

هفدهم تیر 1387

بايد خودم را از پنجره بتكانم

وقتي بادها موافقند

...

بايد ديوانگي ام

را در باد بنويسم

كه مجنون ترين بيد

حواسش پرت شود

روي  شانه هاي تو .

 

اين فاصله باران مي خواهد

كه خط ها را پاك كند

بوي خاك بلند شود

و هميشه

چتر  جا بماند ...

 

بايد خودم را بسپارم

به تابستاني

كه از جنس دستهاي توست...

 

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:28  توسط نقیبه  | 

***

بیست و نهم اردیبهشت 1387

قلاب بگير

مي خواهم از تصور آسمان بالا بروم .

ديروز صبح

روي پشت بام

لبخند پاشيدم

تا كبوتر هاي مهرباني ات بر گردند

امشب

ماه

سمت شيشه اتاقم

سنگريزه پرت مي كند

كه قدر يك ساعت شني

توي گلوي ستاره

خواب بريزم.

 

ديروز فكر كردم

اندازه قدمهايي كه

بلند پروازانه

سمت تو

خيز برمي داشت

سنگفرش را كلافه مي كرد

 

چقدر دلتنگي بافتم

تا سردي نگاهت را اسم نبرم ،

چقدر هي به ساعت تهمت زدم

كه اداي هق هقم را

در مي آورد

كه تا صبح

تا هميشه

از سرم زياد باشد

اسمم را

توي بغضت بپيچي

.....

قلاب بگير

مي خواهم از تصور آسمان

                             ....

                                 ....

                                      ....

بعد بيفتم روي پشت بام

كبوتر ها بپرند .

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:24  توسط نقیبه  | 

***

ششم اردیبهشت 1387

 

 غروب،

 با پيرهني از جنس زمزمه هاي تو

در من

ر  ا  ه     م ي  ر  و  د ...

خش خش روزهاي مباداي تقويمي

كه از ديوار اعتقاد خاكستري ام

آويخته ام .

 

 

زمزمه هايت را كه سير بنوشم

تازه يادم مي آيد

تفاوت عجيبي دارد

كودكي با روزنامه صبح .

 

 

اين خصيصه فصلهاست

يا تو

كه بيست سالگي باغ

بيست سال بزرگ تر مي شود؟

 

 

نفس مي كشم

درختهايي كه

          كودكي ام را

             كودكي ات را

                    كو دكي را

                             تاب مي دهند .

 

 

 

بايد سير بنوشم زمزمه هايت را

كه هفت شنبه ها

باغ

يادش مي رود

ب  ا   ر  ا   ن هجي كند ...

 

 

 

 

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:57  توسط نقیبه  | 

***

یازدهم فروردین 1387
سال نو می شود 

من

با خاطرات تو عکس می گیرم .

همه عکسها لبخند دارد و شعر ...

کوچه سمت تو می پیچد

که عطر شبنم و شمعدانی

تنهایی ات را در بزند .

و خدا

توی شعر های من چشم می گذارد

من و تو

بالاتر از سیاهی کلاغ

قایم می شویم

تا خدا

توی عکسهایمان باشد .

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:45  توسط نقیبه  | 

***

چهاردهم اسفند 1386

اجازه ميگيرم

خودم را سنجاق كنم

به دلواپسي هايت !!!

اجازه !؟ مي شود من قاف تقدير تو باشم

كه فتحم كني

هر وقت لب تر كند !؟

ميشود يه ثانيه مانده به كابوسهايت

 پلكم بزني فردا را ؟

يا از امروز خدايان شهر را

به دوره گردها بفروشم ؟

....

هميشه

بعد دلواپسي هايت

مي نشيني تا آفتاب از حسادت بسوزد .

هميشه اين روزها كه نيستي،

« راستي چشمهايت چه رنگي بود؟ »

مثل تمام لوبياها سحر آميزتر

شعر ميشود .

(وقتي پاييز هيچ ايستگاهي ندارد ؛

چگونه از خاطره ات پياده شوم )

....

من از خوابهاي تو ابر دزديدم

كه فردا

روي دلواپسي هايت ببارم .

 

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:56  توسط نقیبه  | 

***

پانزدهم بهمن 1386

 

 

***

**

*

 فردا

پر مي شوم

از چمداني كه

شهامت تاريكي كوچه را حمل ميكند .

سُر مي خورم ؛

بعد يك وا‍ژه كه بوي ترديد ميدهد

از دريچه اي كه آسمان را احتكار ميكند

يك ستاره برداشته ام 

كه شبيه آرزوهاي مادراست .

فردا

پر مي شوم

از كودكي كه

پاي رفتنش را چال ميكند .

 

 

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25  توسط نقیبه  | 

***